محمدعلی, مرد کوچک ; زهرا , بانوی کوچک

_ چرا برای امام حسین و بچه هاش گریه می کنن؟

_ چون دل آدم از اتفاقهای بدی که براشون افتاد  می سوزه . تو دلت نمی سوزه؟

_ چرا. ولی براشون گریه نمی کنم. آدم باید براشون به جای گریه کردن عزاداری کنه، چون اگه عزاداری کنیم یه امام دیگه میاد جای امام حسین. نباید گریه کرد، باید عزاداری کرد تا اون یکی امام بیاد.

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |

طی یک حمله بی مهابا زهرا محمدعلی رو زد. آقای پدر ازش پرسید چرا داداشتو زدی؟ زهرا گفت: چون میگه دوستم دیگه نداره زدمش! آقای پدر پرسید: به خاط این زدیش؟ زهرا گفت: آره، چون قبلا دوستم داشت، حالا دوستم نداره می زنمش!

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |

_ زهرا، بیا امروز جاهامون رو عوض کنیم، تو مامان باش ، من دختر.

_ نه، من میخوام همیشه دخترت باشم.

_ می دونم، همیشه دخترم هستی ، فقط امروز تو بشو مامان من.

_ نمیخوام.

_ چرا؟

_ آخه نمیشه چون من نمیتونم تو رو بغل کنم، زورم نمی رسه!

_ خب میتونی نشسته بغلم کنی.

_ باشه. پس من مامانت میشم تا برات غذا درست کنم تو بخوری زود بزرگ شی باز بشی مامان من!

_ باشه.

.

.

.

.

_ غذاتو  بخور، من هم میرم سر کار. همه غذا رو نخوری ها... بقیه اش بذار تو یخچال برای بابات!!!!!

....

_ من برگشتم. حالا تو بزرگ شدی باز مامان من شدی و من هم دخترتم!!

(دختر شدن من کمتر از ربع ساعت طول کشید و باز شدم مامان زهرا)

نوشته شده در ۱۳٩٥/٩/۱ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٩ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |

توی پارک پشت خونه با زهرا داشتم می رفتم. پروانه ای از پشت بوته های گل بیرون پرید...زهرا گفت: این گلها مثل منن،شاپرک دارند...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳۱ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |

وقتی به زهرا می گفتیم بیا  بخوریمت دلایل متنوعی پیدا می کرد تا به ما بفهمونه خوردنی نیست: من زهرام ، غذا نیستم... گوشتم تلخه...خیلی بدمزه ام... استخونام تیزه میره تو گلوتون و....

دو هفته پیش در کرج وقتی دید به تعداد متقاضیان خوردنش اضافه شده وقتی داییش مثلا داشت می رفت بگیردش خیلی ناگهانی گفت هر کی به گل دست بزنه شاپره نیشش می زنه و اومد بغل منو و گفت شاپرک، شاپرک نیشش بزن! و کار ما شد نیش زدن خیل زهراخوارها! گاهی اوقات میاد تو بغلم و نازم می کنه و اروم میگه شاپرک من... من گل تو ام ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱۸ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |

نوروز آمد و ما هم طبق عادت سنواتی قطر پیماییمان را به لطف خدا به سلامت و صحت به انجام رساندیم. این بار قطر را تمامتر پیمودیم چون تا دزفول هم رفتیم...

قسمت آخر این سفر قندهار یک اقامت یک روزه در تهران بود و سر زدن به جاذبه های جدیدی که غربت مانع از رویتشان تا حال شده بود: پل طبیعت و دریاچه شهدای خلیج فارس. دریاچه را بیشتر برای این رفتیم تا قضای  وعده  قایق سواری روی دز را به جا آورده باشیم و بدقول نشویم(البته  قایق روی رودخانه کجا و روی دریاچه مصنوعی کجا) ...

موقعی که آقای پدر داشت انتخاب های متفاوت را سبک سنگین می کرد گفت که زهرا بلیط نمی خواهد و ما هم مشغول سنجیدن شرایط و تصمیم گیری برای سوار قایق موتوری یا پدالی شدن بودیم که دیدیم صدای ترکیدن بغض زهرا بلند شد...به دامن مامانی پناه برده بود و هق هق می کرد و از ته دل گریه می کرد...همه هراسان پرسیدیم چی شده زهرا؟ بدون اینکه به ما نگاه کند گریان به مامانی گفت :"بابا نمیخواد منو ببره قایق سواری..." یک آن ماندم که چرا این فکر به ذهنش رسیده که یاد جمله آغازین آقای پدر افتادم که "خب، زهرا که بلیط نمیخوادو..." و پی بندش بحث ما بر سر اینکه چه کسی با چه قایقی میخواهد برود و غیبت زهرا در حرفهایمان.... طفلکی فکر کرده بود ما نمیخواهیم بلیط برایش بخریم و او را ببریم! وقتی به او گفتیم که اشتباه فهمیده زود اشکهایش را پاک کرد و خندید و شوق عجیبی تا پایان کار از خودش نشان داد. اصلا هم نترسید و هنوز هم دنبال آن است که یک قایق موتور سواری دیگر نصیبش شود...تا آنجا که در جاده شاهرود سبزوار سایه ابری بر کویر را دریاچه می دید و می خواست که حتما به سمتش برویم و قایق سواری کنیم!!!

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱٤ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط فاطمه حسینی نظرات () |


Design By : Night Skin