محمدعلی, مرد کوچک
سلام خدمت دوستان عزیزم دیگه این مثنوی اینجوریه دیگه.... ما درگیر یه اسباب کشی ماه رمضونی بودیم بعد مهمونداری و بعد آغاز کلاسداری دوباره همراه با همسرداری و بچه داری که به لطف خدا مشاغل دایمی بنده هستند. وضعیت جدید نیاز به روی روال افتادن داره که طبق معمول در مورد من همه چی کمی بیش از حد معمول وقت می بره! برای اینکه یه خنده گوشه لبتون بذارم دو نمونه از هنرنماییهای محمدعلی رو براتون میگم: شکمو به نظر ایشون یعنی شکمی که روش مو در اومده!!! آقای پدر در حین شوخی ای بهش گفت ای وای آبروم رفت! محمدعلی پرسید حالا چی؟ آبروت اومد یا نه؟ بیماری محمدعلی این مدت انرژی زیادی از من برد... اما همراهی و همدلی خالصانه دوستانم کمک حالم بود... این یادداشت اصالتا در "لبیک" به دعوت خاله راحله عزیز نوشته میشه و گرنه اصلا یاد وبلاگ نبودم! اول از همه از شخص خاله راحله و همراهی و کمک های بسیار دلسوزانه اش تشکر میکنم... در ضمن این خاله راحله و کارهایی رو که میتونه از گوشه خونه انجام بده دست کم نگیرین... این خاطره هم که تازه از تنور در اومده تقدیم ایشون میکنم... سه شبه که خانواده ما 5 نفری میخوابه چون نوه هامون هم با ما می خوابن! امیر حسن و امیر حسین! معمولا درست موقع خواب محمدعلی یادش میفته بچه هاش رو از ماشین بیرون بیاره و بیاره بخوابونه! امروز هم وقتی میخواست کفشهاش رو بیاره اول امیرحسین خیالی رو داد بغل من که نگه دارم , بعد رفت کفشهاش رو آورد! در ضمن نوه های فعلی ما حجمهای موهومی از هوا هستند و بس! محمدعلی باز ناچار شده دوری آقای پدر رو تحمل کنه... این دو سه روز آخر دیگه داره بیتابی میکنه... امشب راه میرفت و با خودش میگفت: بابا از من دووووووووووووووووور شده....طفلکی بابا...... بعد التحریر: نصف شب درست همون موقعی که رسیدن آقای پدر رو بهش وعده داده بودم بیدار شد و سراغ بابایی رو گرفت! و من تو چشمش دروغگو از آب در اومدم چون نمیدونستم پرواز آقای پدر لغو میشه! پریروز محمدعلی داشت برنامه کودک رو تماشا میکرد. که دیدم خیلی هیجانزده شده... نگاه کردم دیدم مهمان برنامه یه جوجه پنگوئنه... محمدعلی گفت: این پسرمه! البته زیاد تعجب نکردم چون دو شب قبل هم اعلام کرده بود که اون روز روز عروسیش بوده! ولی به هر حال من توقع نداشتم نوه ام پنگوئن از آب درآد ( اگرچه هویت عروس خانوم برامون همچنان نامعلوم بود). از محمد علی پرسیدم: پسرته؟ راستی پنگوئنها رو که تو باغ وحش درسدن دیدیم یادته؟ که آقا با نهایت احساسات پدری که تازه فرزندش رو دیده باشه جواب دادند: در باغ وحش باز بود , من پنگودن رو پریدم و گرفتم و بغل کردم... دادم به خانوم پرستار... خانوم پرستار پیچیدش لای یه حوله آبی...یه حوله آبی...بعد داد بغل من... من بوسش کردم (و تمام مدت داشت تمام این کارها رو با حرکات دست و پا ولب هم نشون می داد)! توضیح: داستان تولد محمدعلی که خیلی هم دوستش داره اینه که وقتی به دنیا اومد خانوم پرستار پیچیدش لای یه حوله و دادش بغل بابا و بابا هم اونو بوسید وگذاشتش کنار صورت من و من هم بوسیدمش.... محمدعلیانتو زبانیه که محمدعلی جدیدا اختراع کرده که من و آقای پدر اولین زبان آموزهاش هستیم... استاد هر وقت میلشون بکشه واژه جدیدی یادمون میدن اما در 90 در صد مواقع فردا اون واژه رو با واژه جدیدتری جایگزین میکنن برای همینه که ما پیشرفت چندانی در یادگیری زبان محمدعلیانتو نداشتیم! اولین واژه ای که برای پرده یادمون دادند اِِل کیسی بود... به پرده اشاره کرد وگفت پرده یعنی اِل کیسی... لامپ یعنی اِل لولو... دیوار یعنی اِل جیدئ.... در یعنی اِل لالا... ماشین یعنی ال گوجِت و... اون روز با حوصله اسمهای جدیدی یادمون داد و همه هم با حرف تعریف اِل! هر چند یادم نمیاد اسپانیولی باهاش حرف زده باشیم! دفعه بعد کلمات دیگه ای برای کلمات معمول فارسیش استفاده کرد وسیستم نامگذاری جدیدی رو بدون حرف تعریف پیش گرفت! دیروز هم یک کلمه جدید ساخت گِلیژیگوشِن ... پرسیدم این معنیش چیه فرمودند: این یعنی جُلیباکتُچی!! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را! یکی بود یکی نبود... زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکی نبود... یه جودکی ای بود که از سلمونی می ترسید... ... توی آشپزخونه مشغول بودم که صدای محمدعلی رو شنیدم که داشت برای خودش قصه می ساخت!
| Design By : Night Skin |



